اسكندر بيگ تركمان
273
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
ميكرد آن نادانان صحرائى بسخنان واهى آن ابله طراز از جاده عقل منحرف گشته فريب خوردند و چون قضيهء فوت اسمعيل ميرزا بىگمان وقوع يافت مردم دور دست كه از ته كار خبردار نبودند آن هذيانات و حكايات دروغ بيفروغ محتمل الوقوع پنداشته رفته رفته خبر او در ميانهء قبايل الوار اشتهار يافت و از مرتبهء خفا بدرجهء ظهور رسيده مردم آن حدود از اطراف و جوانب هجوم كردند و نذر و پيشكش ميآوردند قلندر مذكور رواج كار خود را در ميان آن گروه بيعقل ديده اساس پادشاهانه و بساط خسروانه گسترد هر كس بملازمت ميرسيد سجده و پاىبوس بطريق معهود وقوع مييافت و دختران صاحب جمال كه در هر قبيله بود بر سبيل نذر ميآوردند كه شرف فراش او دريابد مجملا آن ديوانهء عاقل نما از كربزت و ابله طرازى دكان سلطنت و پادشاهى آراسته خواص هر طبقه را مناصب عالى نامزد نموده به ترتيب لشكر فرمان داد چنانچه عدد لشكريانش كه از قبايل جاكى و جوانكى و بندانى و ساير قبايل و عشاير الوار جمع آمده بودند به بيست هزار رسيده با لشكر عظيم كه بر سر داشت بر سر دهدشت كه حاكم نشين كوه گيلويه است آمد طوايف افشار حقيقت خروج قلندر را بخليل خان حاكم آن ولايت كه در اردوى معلى بود اعلام نمودند جهت دفع قلندر بر سر اولاد خليل خان كه سركرده ايشان رستم بيك بود جمع شدند بين الفريقين مكررا محاربات عظيم روى داده اصحاب قلندر گاهى غالب و گاهى مغلوب ميشدند جمعى كثير از افشار و الوار در اين معارك بقتل آمده از قضاى الهى رستم بيك پسر خليل خان مقتول شد و قتل او بسبب تسلط و استيلاء قلندر گشته طبقهء افشار از مقاومت عاجز آمدند و بسيارى از آن طبقه درين قضيه راه عدم پيمودند و اصحاب قلندر بسيارى از نساء و صبيان آن طايفه اسير نمودند و احكام و مناشير به اطراف و جوانب فارس و خوزستان فرستاده باحضار هواخواهان امر مينمودند چون موكب همايون اعلى پادشاهى دور و در سرحد آذربايجان بمشاغل عظيمه مشغول بودند حكم او بهر جا رفت مردم اكثر محال قريبه چارهء جز اطاعت نديده بمصلحت وقت پيشكش فرستادند اما چون قلندر مرد بيعقل ابله طراز بود بمدلول اين مصراع كه : « چراغ كذب را نبود فروغى » روز بروز سخناى كذب آميز او بر الوار ظاهر شدن گرفت و عقلاى آن قوم دربارهء او متردد خاطر گشتند و آوازهء آمدن خليل خان نيز اشتهار يافت قلندر ببعضى از الوار بدگمان و بىاعتماد گشته دست از محاربه كشيده بجانب حويزه و دزفول رفت كه از سيد شجاع الدين كه پدران مشعشعى در آنوقت والى حويزه و توابع از اعمال عربستان بود استمداد نمايد و الوار را رخصت خانههاى خود داده امر كرد كه در وقت استحضار حاضر شوند اما خليل خان افشار حاكم كوه گيلويه كه در درگاه معلى بود از آوازهء خروج [ 200 ] قلندر رخصت يافته متوجه آن صوب شد و چون به آن حوالى رسيد بيدولتان جماعت الوار سمايندانى بهواخواهى قلندر بر سر راه او آمده بمحاربه مشغول شدند و در درهء كوهى كه يك راه پيش نداشت كمين كرده در وقت عبور خليل خان از بالاى كوه سنگ عظيم سر ميدادند و تير و تفنگ ميانداختند از قضا